اصول روانشناسی برای دوستداران موفقیت مادی و معنوی |

از خدا پرسيدم:
خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و
بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است
فقط
اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
·مهم اين نيست که قشنگ باشی ،
قشنگ اين است که مهم باشی!
حتي برای يک نفر
·مهم نيست شير باشی يا آهو
مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی
كوچك باش و عاشق...
كه
عشق می داند آئين بزرگ كردنت را
· بگذارعشق خاصيت تو باشد
نه
رابطه خاص تو باکسی
· موفقيت پيش رفتن است
نه
به نقطه ي پايان رسيدن
· فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...
زلال كه باشي، آسمان در توست
دوستدار شما : مجید مهدیقلی
خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو
خواهد پرسیدکه چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد
پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو
خواهدرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو
خواهدپرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد
پرسیدآیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد
پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو
خواهدپرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید
که چگونه انسانی بودی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی
رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به
عمارت بهشتی خود خواهدبرد.
خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه
خواهدپرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس
شرمندگی می کردی؟

ارتحال عارف کامل و پیامبر زمان و استاد بی همتا روانشناسی معنوی و
عزیز خدا و رفیق حضرت صاحب الزمان و
دوست با معرفت اولیا و اوصیا را تسلیت عرض مینمایم و
به یقین که مقام آیت الله برازنده ایشان بود زیرا
رفتار ایشان نشانه صفات مورد پسند خداوند رحمان بود و
ایشان مرجع تقلیدی بود که
حقیقتا الگوئی نمونه به جهت تقلید خدا دوستان بود .
ایشان روی زرق و برق دنیا را کم کرد و
به مال و مقام دنیا به چشم حقارت نگریست و
شاید اصلا ندید چون چیزهائی را دیده بود که شاید هرکسی ندیده و نبیند و
ایشان استادی بود که درسهایش را شفاهی نمیداد و
خود عمل میکرد و با عمل خود به دیگران آموزش میداد.
در ارتباط با ایشان درآینده مطالب و اسراری بیان میشود که
شاید باور آن در این دوره از زمان غیر ممکن باشد و
ممکن است که افسوس بخوریم از مقایسه حال خود با ایشان .
ایشان در زندگی اش سعی بسیار کرد که گمنام بماند و
او همواره مشغول عشق بازی با معبود خود بود ولیکن
این عزت الهی است که ایشان را اینگونه عظیم ساخت
که پس از این دوستداران الهی ِبیشتر می شناسند .
حیف و صد حیف ..............از اینکه از میان زمینیان رفت
ولیکن امروز ملائک و فرشتگان مسرورند از ورود ایشان به عالم ملکوت و
ایشان به یقین موجب فخر آسمان است .
کوچکترین دوستدار این پیر طریقت


چی می شد اگه خدا
امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشكر کنیم .
چی می شد اگه خدا
فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم .
چی می شد اگه خدا
امروز با ما همراه نبود چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم .
چی می شد که دیگه
شكوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شكر نکردیم .
چی می شد اگه خدا
عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم .
چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم .
چی می شد اگه خدا
امروز به حرف هامون گوش نمی کرد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم
چی می شد اگه خدا
خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون به یادش نبودیم
چی می شد اگه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه ما طی روز با افراد دروغگو روبه رو می شویم . دوستان و یا همكارانی كه از شجاعت های خود داستانها می گویند و یا درباره ماجراهایی كه در زندگی گذشته برایشان پیش آمده روایت های پر از مبالغه را برای ما تعریف می كنند تا حدی كه شنونده شخصیت شخص دروغگو را همچون یك بیمار می پندارد ..
بعضی به دروغ همرنگ جماعت میشوند و آنی رنگ عوض میکنند.
بسیاری دروغگویی دایمی را همیشه به عنوان نشانه ای از وجود مشكل روانی در نظر می گیرند كه می تواند شامل بیماری هایی مثل توهم و خیالپردازی ، انواعی از بیماری های روانی و یا خود شیفتگی روانی باشد . در بعضی موارد نیز افراد دروغگو نشانه ای از وجود بیماری نداشته و صرفاً به دروغ عادت كرده اند . این گونه اشخاص صبح از خواب بیدار می شوند و انگار مجبور هستند كه تا شب دروغ بگویند . در این حالت باید نوع زندگی و كار آنها مورد بررسی قرار گیرد و شاید به دلیل نوعی اجبار كاری یا فشار در زندگی روزمره مجبور به دروغگویی می شوند .
دروغگوئی ابزار دست ضعیف النفسان است که بجای اینکه تلاش کنند با دروغ گفتن میخواهند ره صد ساله را یک شبه بروند .
بررسی نشان می دهد كه اكثر افراد طی روز از دروغ های مصلحت آمیز استفاده كرده اند . این دروغهای مصلحت آمیز اكثراً دلایل مشابهی دارند ؛ مثلاً اجتناب از توهین به دیگران و یا جلوگیری از اهانت به احساسات وعقاید اطرافیان ، پوشاندن و مخفی كردن اشتباهات شخصی ، خودداری كردن از ایجاد دردسرهای بیهوده و ... اما هنگامی كه دروغ به عنوان یك روش و استراتژی برای مقابله با مشكلات روزمره دائماً به كار گرفته شود، بسیار مضر و در واقع نوعی بیماری خواهد بود . گاهی اشخاص به دلیل عدم ناتوانی كافی در انجام وظایف محوله و یا عدم علاقه در كار یا تحصیل به دروغ روی می آورند .
بعضی ها با دروغگوئی میخواهند بزرگها را کوچک کنند .
محققان می گویند : مردم گاهی برای كسب موقعیت های مهم كاری یا اجتماعی و یا در برخورد با مسؤولیت های مهم خانوادگی برای این كه بتوانند فرصت و مجالی برای خود بیابند به دروغ متوسل می شوند .
در واقع در بعضی حالات ، شخص دروغگو از داستان های خود به وجد می آید و از آنان لذت می برد .در بسیاری از این موارد دروغگویی در واقع عمق بخشیدن به آرزوهای شخصی برای احساس جذابیت و لذت حتی برای لحظاتی كوتاه است. ،او در واقع چهره ای از خود نشان می دهد كه دوست دارد آن گونه باشد و در واقع نشان از نقص شخصیت دارد .
بعضی کوچکها با دروغگوئی و فریب میخواهند در جای بزرگان بنشینند .
بسیاری از دروغگوها نشانه هایی ازعدم تعادل روانی و ضعف شخصیت را از خود نشان می دهند كه گاهی در تجربیات دوران كودكی و نحوه تربیت ناصحیح خانوادگی اشخاص ریشه دارد .
همه ما رویاهای خود را داریم ، همه در برخورد با حقایق تلخ زندگی می خواهیم خود را ایمن كنیم و همه ما از ذكر ناملایمات و شكست های گذشته خود اكراه داریم ؛ اما باید توجه داشت كه هیچكدام از این مسائل نباید ما را به ورطه دروغگویی بكشاند .
نظر شما چگونه است ؟

((راه هاي كسب قدرت دنیوی))
براي همه انسانها دستيابي به قدرت با احساس لذت بخشي همراه است.هيچكس نمي خواهد كه بعنوان فردي ضعيف و ناتوان در جامعه زندگي كندو از سوي ديگر دستيابي به قدرت براي همگان، امري ساده نيست و بعضي ها براي كسب قدرت راه هاي نادرستي را انتخاب مي كنند كه از آنها چهره خشن و نامطلوبي را به تصوير مي كشد.
در بازي قدرت حتي افراد بسيار ماهر مجبورند كه خود را در برابر حسادت زيردستان خود محافظت نمايند چون هر لحظه بيم آن مي رفت كه آنها او را از صحنه خارج كنند.
امروزه هر قدمي را كه براي كسب قدرت برمي داريم،بايستي رنگ و بوي تمدن، آزادي خواهي، عدالت، جامعه پسند و جوانمردانه داشته باشد.
" اثری از رابرت گرین و ترجمه شهروز فرهنگ "
«پس از خواندن متن کامل در ادامه مطلب »
حال
شما نظرتان دراین خصوص چیست ؟

گوشه ای از زندگینامه من
يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد ...
می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد
هر آن چه گفتم را باور کرد
و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت
هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من!!!!
دوستان عزیزم

التماس دعا
دوستتان دارم

خداوند دوبار می خندد ...
دفعه اول
زمانی است که می خواهد کسی را به اوج برساند
درحالی که تمام دنیا سعی می کنند که او را به زمین بزنند
دفعه دوم
زمانی است که می خواهد کسی را به زمین بزند
در حالی که تمام دنیا می خواهند او را به اوج برسانند .
قربونت برم خدا ؛ تو بخند بر حیله های بدخواهان
.jpg)
آنچه مینویسم دلیل بر مبرا بودن اینجانب نیست ؛ مینویسم تا خود نیز اینگونه
تعلیم ببینم و یادم نرود و در اصل ؛ این دست نوشته ها پاسخ سوالات و مجهولات خودم میباشد .
انسانها دوست دارند بهتر از دیگران باشند و اگر فرد ضعیفی احساس کند دیگران بهتر از او هستند و خودش در مرتبه پایینتری قرار دارد، دچار حسادت میشود.
شخص حسود با زبان حال دارد به خداوند اعتراض مىكند كه چرا فلان نعمت را به فلان كس دادى؟! اين چه حكمتى است و چه عدالتى؟! چرا به من نمىدهى؟!«حسود» در واقع معترض به حكمت الهى است و به همين دليل نوعى كفر و شرك خفى محسوب مىشود.
بعضی مواقع هم میشود که کسی از راه نامشروع به دارائی و مقام و .... رسیده ولیکن ما بازهم حسودی میکنیم ؛ که اگر ما گوش شنوائی داشتیم ؛ می شنیدیم که میگویند صبر کن آخر و عاقبتش را ببین ؛ پس حسادت برای چه ؟ ما با حسادت طرف مقابل را بزرگ کرده و خود را ناچیز و خوار میکنیم .
عزت نفس و اعتماد به نفس باعث میشود فرد در هر شرایطی خودش را ارزشمند بداند و به دیگران حسادت نکند و آنچه را که دیگری بخاطر آن فخر فروشی میکند ؛ میبایست آنقدر بزرگ شوید تا آن برای شما حقیر شمرده شود و بی توجه باشید و این سخت ترین پاسخ است .
خدایا به داده هایت، به نداده هایت و به گرفته هایت شکر
زیرا در داده هایت نعمت، در نداده هایت حکمت، و در گرفته هایت مصلحت و امتحان است.
اعتماد به نفس آری، خود پسندی هرگز
گویند نخست وزیر سلسله تانگ یک قهرمان ملی بود چون در هر دو زمینه ی سیاست و نظامی رهبر موفقی بود اما او باوجود شهرت، قدرت و ثروتش او خود را یک مرید متواضع بودایی به حساب می آورد .
اغلب او به ملاقات پیشوای ذن مورد علاقه اش می رفت و زیر نظر او آموزش می دید و به نظر می آمد خیلی خوب با هم سر می کردند و نخست وزیر بودن او ظاهرا تاثیری روی روابط آنها نداشت ،ارتباط آنها به سادگی یک استاد قابل احترام و یک شاگرد مودب به نظر می رسید .
یک روز در حین دیدار معمول آنها ، نخست وزیر از پیشوا پرسید : " از نظر آیین بودایی ؛ خودپسندی چیست؟"
صورت پیشوا سرخ شد، با لحن مهربانی ولی مسخره و تو هین کننده ای ،جمله ای پراند:
"این دیگه چه پرسش احمقانه ایه؟!"
این پاسخ غیر منتظره و این لحن توهین آمیز، نخست وزیر را تکانی داد و او کج خلق و عصبانی شد.
سپس پیشوای ذن لبخندی زد و گفت: " این نیز خودپسندی است."
ضررهای ناشی از خود پسندی چیست ؟

از گورخري پرسيدند : تو سفيدي ؛ راه راه سياه داري ؟، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟
گورخر به جاي جواب دادن پرسيد:
تو خوبي فقط عادتهاي بد داري؟ يا بدي و چندتا عادت خوب داري؟
ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني ؟، يا شيطوني و بعضي وقتها ساكت ميشي؟
ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي ؟ ، يا ذاتا افسردهاي و بعضي روزها خوشحالي؟
لباسهات تميزن فقط پيراهنت كثيفه ؟، يا لباسهایت كثيفن و شلوارت تميزه؟
بیائیم دوباره نگاهمونو به همه چی عوض کنیم

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم. وه! زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود. همانطور كه نگاه ميكردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذيرش ثنا ميگفتم. ناگهان در آن حال، پروردگار را در قلبم احساس كردم.
از من پرسيد: “دلباختهام هستي؟”
پاسخ دادم: “بلي، تو صاحب اختيار من هستي.”
سپس پرسيد: “ اگر نقص عضو داشتي، باز دلباختهام ميشدي؟”
از اين سؤال مبهوت شدم. نگاهي به دستها، پاها و ساير اندامهاي بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر اين اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم: پاسخ دادم: “خدايا در آن حال، وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباختهات ميشدم.”
دوباره خدا سؤال كرد: “اگر نابينا بودي باز پديدههاي مخلوق مرا ستايش ميكردي؟”
چگونه ميتوانستم چيزي را بدون ديدن تحسين كنم؟! ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين ميكنند.
سپس به خدا گفتم: “تصورش برايم دشوار است، اما همچنان دلباختهات ميشدم.”
خدا پرسيد: “اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به كلامم گوش ميسپردي؟” چگونه ميتوانستم كر باشم و سخنها را بشنوم؟! دريافتم با گوش جان، صورت ميپذيرد. پاسخ گفتم: “بسيار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش ميسپردم.”
سپس خدا سؤال كرد: “ اگر لال بودي باز ذكر مرا بر زبان جاري ميساختي؟”
چگونه ميتوانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گويم؟! در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت ميگيرد و گفتار ما در آن نقشي ندارد و عبادت خداوند هميشه با صوت و صدا صورت نميگيرد. هنگامي كه ستمي بر ما روا ميگردد، خدا را با الفاظ فكر و انديشهمان ميخوانيم.
پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا همچنان ذكر تو را ميگفتم.
خدا از من پرسيد: “آيا حقيقتاً مرا دوست ميداري؟”
با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: “بلي تو را دوست دارم كه حقيقت مطلقي و يگانه واحدي.” با خود انديشيدم به خدا پاسخي به حق دادم اما ...
خدا پرسيد: “پس چرا گناه ميكني؟”
پاسخ دادم: “چون انسانم و بري از خطا نيستم.”
خدا گفت: “پس چرا در هنگام راحتي و آسايش از من دور و دورتر ميشوي، اما در هنگامة مشكلات به سراغ من ميآيي؟”
هيچ پاسخي نداشتم كه بگويم تنها پاسخم اشك بود.
خدا ادامه داد: “پس چرا فقط در خلوتگاه مرا ميشناسي؟ چرا تنها در لحظات نيايش مرا ميجويي؟ چرا خودخواهانه از من حاجت ميطلبي؟ چرا چون طلبكاران از من خواستههايت را ميخواهي؟”
تنها پاسخم باران اشك بود كه پهناي صورتم را پوشانده بود.
سپس گفت: “چرا از من شرمساري؟ چرا حسن خلق را در خود نميگستراني؟ چرا در اوج گرفتاري نزد ديگران عاجزانه گريه ميكني، در حاليكه شانههاي من آماده پذيرش تو هستند؟ چرا در زماني كه وقت نماز و عبادت معين ساختم، عذر و بهانه ميتراشي؟”
سعي كردم پاسخي بگويم، اما جوابي براي گفتن نداشتم.
“ زندگي بزرگترين موهبت من به بندگان است. اين موهبت را تباه نكنيد. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجوييد و بشناسيد و بپرستيد اما شما بندگان همچنان از آن روي گردانيد. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هيچ بهرهاي نبرديد. با شما صحبت كردم اما گوش نداديد. درهاي رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهايتان قادر به ديدن آن نبودند. پيامبراني برايتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود رانديد. نيازها و حاجتهاي شما را شنيدم و به يكايك آنها پاسخ گفتم. آيا به راستي مرا دوست داريد؟
توان پاسخ نداشتم. چگونه ميتوانستم پاسخ دهم؟! بياندازه شرمسار شده بودم. ديگر هيچ عذري نداشتم. چه ميتوانستم بگويم؟! در حاليكه با تمام وجودم گريه ميكردم و اشك صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: “بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.”
خداوند فرمود: “اي بنده! من رحمانم و خطاي خطاكاران را ميبخشم.”
پرسيدم: “خدايا با اين همه خطاكاري چرا باز مرا ميبخشي و دوستم داري؟”
خدا گفت: “چون تو مخلوقم هستي، پس هيچگاه تو را رها نميكنم. هنگامي كه تو گريه ميكني، به تو رحم ميكنم و رنجهايت را درك ميكنم. وقتي كه شاد و مسرور هستي، وجد تو را ميفهمم. وقتي افسرده ميشوي، به تو دلگرمي ميدهم. وقتي شكست ميخوري، تو را ياري ميكنم تا بلند شوي. وقتي خسته هستي، كمكت ميكنم. بدان كه تا آخرين روز حياتت با تو هستم و دوستت دارم.”
هيچگاه آن چنان جانكاه گريه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود كه يك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش يافتم؟ چگونه ميتوانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟
از خدا پرسيدم: “چقدر مرا دوست داري؟”
خدا فرمود: “به آن ميزان كه خارج از ادراك توست.”
و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستايش كردم و ثنا گفتم


آیا قضاوت کردن ؛ کاره ساده ای است ؟
اگر پاسخ شما خیرمیباشد ؛ پس چگونه است که بعضی انسانها ؛ سریع نسبت به اعمال خوب وبد دیگران ؛ قضاوت میکنند ؟

تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
کم گوی و گزیده گوی چون دُر
حقیقت مسئله این است که هر کسی با یک دهان و تارهای صوتی می تواند با دیگران حرف بزند. می تواند اینقدر حرف بزند که به کلی خسته و درمانده شود. درمورد همه چیز می تواند حرف بزند. می تواند ادعا کند که بهترین است، می تواند تهدید کند یا حتی فحش و بد و بیراه نثار کند؛ می تواند دروغ بگوید، راست بگوید، فریب بدهد یا قصه هایی را از خود ببافد که حقیقت نداشته است، مگر اینکه بتواند حرف هایش را با عمل ثابت کند.
بیشتر آدم ها خیلی حرف می زنند. نظرشان را در مورد همه چیز ابراز می کنند، چه از آنها خواسته باشند چه نخواسته باشند. آنها به جای اینکه با اعمال و کارهایشان زندگی کنند، با حرف زندگی می کنند.
حتماً تابه حال با افراد خالی بندی برخورد داشته اید که گوشه ای نشسته و از خاطرات خود شروع به صحبت می کند. با توجه به حرف هایش شما تصور خواهید کرد که او یک قهرمان، یک ورزشکار یا آدم مهمی است، تا اینکه در آخر کار وقتی.......
جریان چیست؟ بله، این فرد واقعیت خود را دوست ندارد، به همین دلیل تصویر یک قهرمان را برای خود می سازد تا همه قبولش کنند و اینگونه خود را ارضا کند ؛ البته او باید بداند که در زندگی کوچک خود، واقعاً یک قهرمان است، فقط باید این مسئله را بپذیرد. هر کسی با کمی قوه ی تعقل می تواند قهرمان باشد.
مردان واقعی معمولاً افرادی هستند که کمتر حرف می زنند. فقط در مواقع لزوم عقاید خود را ابراز می کنند. هیچوقت آنها را در حال پرحرفی نمی بینید چون برای آنها وقت طلا است. حرف فقط زمانی می تواند برای آنها به منزله ی سلاح باشد که بتوانند آن را با عمل ثابت کنند.
خیلی وقت ها شنیده ایم که افراد هنگام رویارویی با مشکلات چه تهدیدات احمقانه ای می کنند که هیچ وقت عملی نمی شود. با این کار دیگر کسی او را جدی تلقی نخواهد کرد.
برای اینکه دیگران ما را جدی بگیرند، هیچ وقت نباید حرفی بزنید که نتوانید آن را با عمل ثابت کنید. اما اگر کسی شما را جدی تلقی نکرد، عصبانی نشوید.
تا جایی که می توانید همه ی حرف هایتان را به عمل برسانید. لازم نیست که سخنرانی کنید. حرفتان را واضح و کامل بیان کنید طوری که همه متوجه بشوند. اگر باز دیگران نفهمیدند، دیگر وقتش رسیده که آن را عملی کنید. سعی نکنید به خاطر نفهمیدن دیگران شروع به پرحرفی برای توضیح آن کنید. از قدیم گفته اند، کم گوی و گزیده گوی چون دُر.
خلاصه حرف بزنید، اما جملات پرمعنی بگویید. و برای اینکه قدرت و احترام خود را همه جا حفظ کنید حرفی نزنید که نتوانید آن را اجرا کنید. و اگر هم زدید به هر قیمتی که شده آن را عملی کنید.
عیب ندارد اگر به همه ی دنیا اعلام کنید که چه کارهایی می خواهید انجام دهید. اما اول آن را نشان دهید. حرف زدن آسان است، این عمل کردن است که از عهده ی هر کسی برنمی آید. حرفی نزنید که نتوانید آن را با عمل ثابت کنید. اما اگر قادر به عمل کردن هستید، دیگر می توانید در آن خصوص هر حرفی بزنید.
به قول ناپلئون بناپارت :
حرفی را بزن که بتوانی بنويسی،
چيزی را بنويس که بتوانی پای آنرا امضاء کنی
و چيزی را امضاء کن که بتوانی پای آن بايستی!
نظر شما چیه ؟

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست بدارم
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم
يادم باشد كه زنده ام
از طرف یکی از دوستان و اعضای عزیز انجمن دوستداران موفقیت
"Mahtab Dargahi"

الهی
توانائی ده که در راه نیفتیم
بینائی ده که در چاه نیفتیم
بنمای رهی که رهنماینده توئی
بگشای دری که در گشاینده توئی
من دست به هیچ دستگیری ندهم
لیکن همه فانی اند و پاینده توئی

یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطهای پیدا کن تا همونجا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقهای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همینجا میمونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همینجا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
نه همین که گفتم
گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین میچرخید و گل نظارهگر زمین بود
ناگهان گل منطقهای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو میخوام
خدایا من و همینجا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت میکنی چرا به من سخت میگیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو میشکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقهمند میشم و عاشق رو از من دور میکنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان میچرخید
گل گریه میکرد و با چشمان گریان به زمین نگاه میکرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش میکرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ میکرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقهام
حتما اینجا جای منه
خدا میخواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل دادهتر از گذشته شده بود
عاشقتر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو میخواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگهای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو میکنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر میکنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواستههای من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونههای آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطرههای آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد میزد
داره گل رو نگاه میکنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گلهای دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمینهای قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمیآوردی و میمردی
گل گفت:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه میشدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درختهای بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درختهای بلند به تو اجازه نمیداد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک میشدی و میمردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو میرسه
آبت میده، کود برات میریزه، مواظب حشرههای موذی روت نشینه ...
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول میآوردمت اینجا این قدر که الآن میدونی دوست دارم اون موقع نمیفهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمیخواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا میمردی صحرا هم از مرگ تو غمگین میشد و دل مرده میشد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیباییهاست
اگر تو توی دریا میمردی هم دریا ناراحت میشد هم ماهیهای توی دریا
تو خودت میدونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل میمردی جنگل از قصه دق میکرد و خشک میشد
اونوقت تمام حیوانها هم میمردن
حالا میبینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.

گویند که موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت .
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود .
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد :
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت :
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت :
»همسر تو قوزپشت خواهد بود .«
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! قوزپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن .«
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد .
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.