اصول روانشناسی برای دوستداران موفقیت مادی و معنوی |

شخصی در یک بندر گاه مشغول تماشای قایقهائی که از صید ماهی و خرچنگ باز میگشتند بود و قایقرانان سطل های پر از خرچنگ را که تازه به دامشان انداخته بود ند را از قایقها تخلیه میکردند و شخص از مشاهده خیل خرچنگها ئی که در داخل سطل ها به این طرف و آن طرف می دویدند به وجد آمد .
او متوجه شد به محض اینکه یکی از خرچنگها شروع به صعود از کناره سطل میکند ؛ برخی از خرچنگها ی دیگر ؛ بی درنگ آن را پائین میکشند و دوباره به کف سطل می اندازند ؛ به نظر می رسید که هر خرچنگ به آسانی می توانست بالآخره خود را از سطل بیرون بکشد ؛ به شرطی که خرچنگهای دیگر آن را مجددا به پائین نکشند .
شکی نیست که از این حرکت خرچنگها میتوان به اثرات نیرومند حسادت و طبیعت انسانها نیز پی برد ؛ برخی انسانها به محض مشاهده این که کسی با عزم راسخ درصدد بالا کشیدن خود از سطل است ؛ بی درنگ دست به کار می شویم و با نیروی بازدارنده خود ؛ او را در یک چشم برهم زدن ؛ پائین میکشیم ؛ و این در حالی است که ما انسانها بایستی در جهت ارتقاء و پشتیبانی هرچه بیشتر همدیگر بکوشیم ؛ نظر شما چیست ؟

چشمهائی که باز شد ولیکن .....
چندین سال پیش ؛ دختری نابینا زندگی میکرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود ؛ او از همه نفرت داشت الی نامزدش .
روزی ؛ دختر به پسر گفت :
« اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ؛ آن روز ؛ روز ازدواجشان خواهد بود .»
تا اینکه سر انجام شانسی به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند ؛ انگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند .
پسر شادمانه از دختر پرسید :
« آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ »
دختر وقتی دید پسر نابینا است ؛ شوکه شد ؛ بنابر این در پاسخ گفت :
« متاسفم ؛ نمی توانم با تو ازدواج کنم ؛ آخر تو نابینائی .»
پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ؛ سرش را به پائین انداخت و از کنار تخت دور شد و بعد رو به سوی دختر کرد و گفت :
« بسیار خوب ؛ فقط از تو خواهش میکنم ؛ مراقب چشمان من باشی .»
من یه تعبیر دیگه هم از این داستان برای خود م داشتم
و جایگاه شخصیت های قصه را عوض کردم و بجای پسر عاشق ؛
نام خداوند را قرار دادم و طرف دیگرش خودم را تصور کردم و دیدم ؛
وای که چقدر خدا به من عشق ورزیده و کمک کرده و...... ولیکن پس از گذشت از بحران ؛ فراموشش کردم و یا اصلا همه چیز راانکار نمودم و گذاشتم پای زرنگی خودم.
خدایا مرا ببخش و دستم را رها مکن

دوستان و یاران گرامی
با سلام درود برشما
ممنون از حضور همیشگی و ارسالات پیامتان
زمانی که بنده مشغول نوشتن این وبلاگ شدم ؛ لحظاتی بود که صدای شکستن استخوانهایم را می شنیدم و به فردای خود اطمینانی نداشتم ( از فشار سنگین مشکلات لاینحل ) ولی خدا را شکر ؛ هنوز زنده و سلامت و آزادم و به تجربه مفهوم جملاتی چون :
امروز همان فرداست که دیروز نگرانش بودی
را حس کردم .
و یا جملاتی چون :
خداوند گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
امروز هنوز برخی مشکلات لاینحل من حل نشده و لی آموختم صبور باشم و فرمان دوچرخه زندگی را به خداوند رحمان بسپارم و وظیفه خود دانستم که تنها میبایست رکاب بزنم و در ۲ میدان ؛ خود را مشغول کنم ؛۱- با صبر مشکلاتم را تحمل کنم ۲- با پشتکار در عرصه میدانهای جدید زندگی پا بگذارم و برگه های موفقیت در مراحل جدید را بدست بیاورم و خدا وند به من درسی داد ؛ بمانند مربی که اسب سرکشی را رام نموده است و من دانستم که هنوز اول راهم و انشالله بزودی مطالب جدیدم را مینویسم و این برای من بسیار افتخار دارد که دانا و مهربانی چون تو این دست نوشته ها را میخواند .
با تشکر از مدیران محترم وبلاگها و سایتها و دوستانی چون :
سیمرغ عشق ؛ مجله موفقیت ؛باران ؛ زنجیر عشق حمید ؛ پگاه ؛ ر ف ؛ مهدی ؛ لمس ؛ آوین ؛ بنده خدا ؛ طریق خدا ؛ دانش اموز موفق ؛ بیتا ؛ نسیم ؛جواد دشتی ؛ دانشجوی برتر ؛ علی ؛ امیر مهدی ؛ آمنه ؛دوستار طبیعت ؛ حلقه اشک من ؛ شیما ؛ طاهره ؛ نغمه ؛ ستاره ؛ جوجو ؛ بابک بهمن خواه ؛ مهناز ؛ روابط عمومی ؛ سمانه ؛ مرتضی ؛ فاطمه محکم ؛ پاپیون ؛ مهتاب ؛ مهدی ام ام تی ؛ سیامک کفائی ؛ حسین باقری ؛ یه بچه شیعه ؛ پرشیک ۲ ؛ فاطیما ؛ فکر برتر ؛ حسین ؛ علی اکبر ؛ قلم و اندیشه ؛ مصطفی ؛ سمیرا ؛ سپیده ؛ مهران ؛ لیلا ؛ رضا ابوذر ؛ زیتون ؛ شقایق ؛ زهرا ؛ نگرش سبز ؛ تورنگ ؛ ستایش ؛ کیمیا ؛ وبلاگ کاغذی ؛ خادمین خدیجه کبری ؛ عقاب ؛ محمود و..........................................
تمامی لیست پیوندهای این وبلاگ و بازدیدکنندگان محترم .
محتاج دعای شما خوبان هستم .
بزودی میام
دوستدار شما : مجید

یا لطیف
با سلام
سال 1387 بر تمامی دوستداران و یاران صمیمی مبارکباد
برای تمامی دوستداران آرزوی سالی توام با موفقیت و برکت و سلامتی را خواستارم ؛ ازهمگی شما خوبان التماس دعا خیر دارم و انشالله همگی به حاجات و آرزوهای خود برسند ؛ از دوستانی که به این وبلاگ مراجعه نمودند و یا پیام ارسال نمودند ؛ بخاطر عدم پاسخ وبازدید ؛ طلب عفو مینمایم .
کوچیک همه شما بزرگترها – مجید


ایام بزرگداشت سلاطین عشق بر همه عاشقان الهی مبارکباد
محتاج دعای خیر شما
مجید

گزیده ای از پند و اندرزهای لقمان حکیم به فرزندش :
· فرزندم ! از مردم توقع کاری که انجام دادن آن
برایشان دشوار است ؛ نداشته باش که در این صورت آن هم نشین از تو متنفر می شود و آن دیگری از تو کناره گیری میکند و
در نتیجه تنها و بی مونس می مانی و چون تنها ماندی سر افکنده و خوار و بی مقدار میشوی .
· از کسی عذر خواهی کن که عذر خواهی تو را بپذیرد و تو را ببخشد .
· در انجام کارها ی خود از کسی کمک بگیر که در ازای انجام دادن آن از تو مزد میگیرد زیرا در این صورت شخص همانگونه که کار خود را انجام میدهد ؛ کار تو را انجام میدهد .
· به آنچه از مال و روزی دنیا خداوند به تو عنایت فرموده ؛ راضی و قانع باش تا همیشه با دل خوش زندگی کنی ؛ اگر میخواهی به همه عزتهای دنیا دست یابی پس دست طمع خود را از انچه در دست مردم است قطع کن ؛ زیرا پیامبران و صدیقان فقط با قطع طمع و چشم پوشی از آنچه در دست مردم است به بالا ترین درجات و مراتب انسانی رسیدند .
· اگر حاجت و خواسته ای داری که بر آورده نمیشود غمگین و دلتنگ مشو ؛ زیرا بر آوردن آن حاجت به دست خداوند متعال است و هر حاجت زمانی دارد که هر گاه خدای بزرگ صلاح بداند آن زمان فرا می رسد و حاجت انسان بر آورده میشود ولیکن همه چیز را عاجزانه از خدای بزرگ بخواه و از او درخواست کن و انگشتان خود را به نشانه خواری و ذلت نسبت به پروردگار عالمیان به هنگام دعا کردن حرکت بده .
· هرگاه تو به خودت ضرر رسانی ؛ بزرگترین دشمنی را در حق خود
کرده ای زیرا دشمن را نسبت به خودت کار ساز کرده ای .
· به کسی نیکی کن که اهل و مستحق ان نیکی باشد و برای رضای خدا .
· اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و همچنین از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
· اگر میخواهی خدا بر تو رحم کند بر مردم نیز رحم کن .
· هرکس به تو بدی کرد ؛ او را به حال خود خود رها کن که هر چه تو سعی کنی به او بدی کنی ؛ نمیتوانی بیشتر از خود او ؛ به او بدی کنی ؛ زیرا او در حقیقت به خودش ظلم کرده است .
· هرگز با افراد فاسق و گنهکار همنشینی مکن زیرا ایشان بمانند سگانند ؛ اگر تو چیزی پیدا کنی می خورند و اگر چیزی پیدا نکنند سرو صدا به راه می اندازند و تو را سرزنش می کنند .
· فرزندم ! بسیار شیرین مباش که تو را بخورند و تلخ هم مباش که تو را دور افکنند .
در قرآن مجید سوره ای به نام لقمان میباشد که آیاتی را مختص به سخنان لقمان حکیم قرار داده اند ( بمانند آیات 12 و 13و16 الی 19 ).
تالیف : علامه مجلسی بازنویسی : حسین صالح

پسري كه در ابتدا براي امرار معاش خانواده اش تلاش كرد
و در نتيجه
امپراطور عظيمي از خود ساخت :
پسري بنام كنراد در يك خانواده هشت نفري دومين فرزند بود و نخستين پسر ؛ پدرش فردي فعال و پرانرژي و نشاط بود و همزمان يك فروشگاه مواد غذائي دائر كرده بود ورئيس پست خانه شهرشان بود و خريد و فروش دام ميكرد و مالك يك پمپ بنزين و داروخانه و اسطبل اسب بود ؛ مادرش نيز بخاطر گرفتاري پدر به روح فرزندان ايمان و احترام و عشق به حقيقت را دميد و خانواده شادمان و درستكاري بودند و پدر دوباره دست به كاري زد و معدن ذغال سنگ خريد ولي يكدفعه بحران اقتصادي باعث نابساماني شد و قيمتها بشدت تنزل يافت و بسيار متضرر و پريشان حال گرديد و ورشكستگي خود را اعلام نمود و به خانواده خود گفت كه : هراس به دل راه ندهند كه قبلا نيز اين طعم را چشيده است و با خانواده خود در جهت امرار معاش مشورت نمود و كنراد كه در آغار پيمودن راهي بزرگ بود پيشنهادي داد :
« به نظر من ميبايست پنج اطاق خانه را تبديل به يك هتل كنيم و اين شهر نيازمند اين مكان است و شايد كسي در اوايل به ما مراجعه نكند ولي بزودي اين خبر در همه جا پخش ميشود ومادر و خواهر آشپزي ميكنند و..... » .
خبر گشايش همه جا پخش شد و...........كنراد مابقی راه را با موفقیت ادامه داد و سپس به خريد و فروش املاك مشغول شد و در معدن طلا سرمايه گذاري كرد و در سن 23 سالگي نماينده مجلس شد و در 27 سالگي معاون بانك شد و سپس كار پرداز ارتش هم شد و سپس بانكي خصوصي را با سرمايه خود تاسيس كرد و هتل هايي را پي در پي خريداري و راه اندازي ميكرد و ديگر او امپراطوري شده بود و سپس در سال 1965 تاثير ژرفي بر صنعت هتلداري گذاشت و و داراي ۱۶۰هتل در 19 كشور جهان گرديد و به بياني ديگر كنراد داراي 40 هزار اطاق و 400 هزار كارمند و كارگر داشت و كنراد هيلتون قطب هتلداري جهان بود.
سخنان كنراد هيلتون :
به خود و سرنوشت خود و خداي خود ايمان داشته باش .
وقتي كه دعايت مستجاب ميشود ؛ شكرش را بجا بياور و معطل نكن .
اگر در راه رسيدن به هدف خود استقامت نشان دهيد ؛ به ارزوي خود خواهيد رسيد .
خدمت بيشتر كن و با قيمت كمتر .
حاضر نيستم كه تجربياتم را با ميليونها دلار عوض كنم .
من آموختم كه اگر راحت بنشينم ؛ هرگز راه به جائي نخواهم برد .
من بخدا ايمان دارم و معتقدم كه با عبادت ميتوان به عشق الهي دست يافت .
من به صداقت ايمان دارم و معتقدم كه هركس با دروغ گفتن زندگي خود را تباه ميكند .
من به شور و شوق و شهامت ايمان دارم و معتقدم كه بدون آنها نيرومندترين توانائيها ي انسان ؛ خفته و نهفته با قي ميماند .
اشتياق بود كه مرا پيش ميبرد و عبادت بود كه از من محافظت مي كرد .
به نظر بنده :
ايمان بخدا مختص به همه انسا نها ست و راه حل رفع مشكلات و ديگر اينكه مشكلات هرچه بزرگتر باشد ؛ نشاندهنده قويتر بودن شخص است و قطعا ؛ توانائي ها ي موفقان ؛ اكثرا در لحظات بحراني آشكار ميشود و متظاهران به توانمندي نيز در لحظات بحراني ؛ ناتواني خود را آشكار ميسازند و بالآخره شكست پايان كار نيست و تا لحظه مرگ فرصتها باقيست .
« به اميد موفقيت شما دوست بزرگوار »

مورچه ها در سراسر دنیا دیده می شوند و تعدادشان بسیار زیاد است وليكن زندگی مورچه ها سرشار از فلسفه است و بیایید با هم چند نمونه از آن را مرور کنیم و بیندیشیم و ..............
مورچه ها:
1.بسیار پرتلاش اند.
2. راههای گوناگونی را جستجو می کنند.
3. از مانع عبور می کنند؛ هر اندازه بزرگ یا خطرناک باشد.
4.اگر عبور از مانع ممکن نباشد، مانع را دور می زنند.
5. تا به هدفشان نرسند، دست از راه رفتن بر نمی دارند ؛ حتي در سر بالائي هاي مسير مي افتند ولي دوباره ادامه ميدهند و بيشتر سعي و تلاش ميكنند .
6. بااحتیاط اند.
7. اتحاد دارند؛ هیچ کدام تنها با دشمنان نمی جنگند.
8.زندگی دستجمعی دارند و هیچ مورچه ای تنها زندگی نمی کند.
9. با هم و در کنار هم و با تقسیم کاری شگفت انگیز زندگی می کنند.
10. روح صرفه جویی دارند؛ آنها هیچ وقت تمام آذوقه زمستانی را نمی خورند و همواره در لانه خود غذای چند سال آینده را آماده دارند. با این روش، در زمستان سرد و سخت، غذای کافی دارند.
11. عاشق آفتاب اند. در زمستان، هنگامی که هوا آفتابی می شود، آنان بیدرنگ از لانه گرم خود بیرون می آیند.
12- در اثر ممارست آنقدر ورزيده شده اند كه گويند قويترين موجود روي زمين است زيرا كه چندين برابر وزن خود را ميتوانند از روي زمين بلند كند .
بله، مورچه های کوچک به انسان فلسفه زندگی می آموزند! مورچه ها با عمل خود به ما نشان می دهند که هرگز ناامید نشویم؛ محتاط باشیم؛ با آرزو مأنوس شویم؛ تمام توانمان را برای موفقیت به کار گیریم؛ قدر نعمتهای خدا را بدانیم؛ صرفه جو باشیم؛ از کنار هم بودن لذت ببریم؛ با هم آینده را بسازیم؛ از تنهایی گریزان باشیم؛ منافع جمع را بر منافع خودمان ترجیح دهیم و حال نظر شما چيست ؟
امام محمد غزالي قبل از آنكه وارد سير و سلوك عارفان شود ؛ به برادرش احمد غزالي كه از عارفان زمان بود ؛ از اهميت نماز جماعت گفت و پرسيد كه چرا شما به مسجد نميائي و پشت سر من نماز نميخواني ؟
احمد غزالي گفت : اگر امام نماز را صحيح بخواند چرا نيايم ؟
امام محمد غزالي گفت مردم از راههاي دور مي آيند تا پشت سر من نماز بخوانند و به فيض نايل شوند و حال تو اينگونه ميگوئي ؟
احمد غزالي آنروز با يارانش در مسجد حاضر شدند و پشت سر برادر نماز خواندند و پس از اتمام نماز ؛ احمد غزالي در گوشه اي از مسجد با ارادتمندان خود نماز را تجديد نمودند ؛ ياران امام محمد غزالي حيرت زده سوال فرمودند كه چرا نماز را تجديد نموديد ؟
احمد غزالي پاسخ داد: ما بنا به شرط عمل كرديم و تا انجا كه امام در فكر آب دادن به اسبها نيفتاده بودند ؛ نمازشان درست بود و پس از ان ديگر صحيح نبود و اينگونه تجديد كرديم .
اين مطلب را به امام محمد غزالي گفتند و در حيرت فرو رفت و گفت :
سبحان الله !!!!! خداوند را ؛ بندگاني مقرب هست كه ايشان جاسوس قلوب مردمانند و از اسرار ؛ فكر و قلوب انسانها مطلع ميباشند و ضمائر ايشان بر آنها هويدا و روشن است ؛ برادرم درست ميگويد كه مرا در اثناي نماز بخاطرم افتاد كه خادم به اسبها آب نداده و............ از آن پس انگيزه گرايشهاي عرفاني در امام محمد غزالي ايجاد شد .


يافتاح
بدينوسيله از مسئولين بزرگوار مجله موفقيت
بخاطر چاپ يكي از مطالب وبلاگ اينجانب ؛ درنشريه شماره 132
تشكر و قدر داني مينمايم
و همچنين
از اعضای تیم موفقیت ایران كه با حضور آقاي احمد حلت
( مدیر مسئول دو هفته نامه موفقیت )
و
آقاي ابراهیم فراهانی ( رییس شورای تحریریه و تیم موفقیت ایران )
و
آقاي سهند حزین ( مشاور مجله )
و
شمار زیادی از نویسندگان
كه
در روز 21 آبان ماه در محل نمایشگاه مطبوعات واقع در بلوار کشاورز
خیابان حجاب , کانون پرورش فکری سالن شماره 3 همایش ها
گردهم آئي با شكوهي برگزار نموده و بنده را هم دعوت نمودند نيز
بسيار سپاسگزارم
و
همچنين تمامي دوستاني كه به بنده ابراز لطف مينمايند
و
خدا را شاكرم
از اينكه روز بروز دوستان مهربان و دانائي چون شما را
به بنده اهدا نموده و همراه ميگرداند .
خيلي محتاج دعاي شما خوبان هستم
دوستدار تان : مجيد

دوكشتي جنگي ماموريت يا فته بودند براي آموزش به مدت چند روز ؛ در هواي طوفاني مانور بدهند ؛ شب بود و هواي مه آلود سبب شده بود كه ديد كمي داشته با شند ؛ ناخدا در كشتي بود و همه فعاليتها را در نظر داشت و پاسي از شب نگذشته بود كه ديده بان به فرماندهي گزارش داد ؛ نوري در سمت راست جلوي كشتي به چشم ميخورد ؛ ناخدا فرياد زد : آيا نور ثابت است يا به طرف عقب حركت ميكند ؟
ديده بان جواب داد : ثابت است ؛ كه به اين مفهوم بود كه در مسيري حركت ميكنند كه به هم برخورد ميكنند .
ناخدا به مامور ارسال علائم گفت : به آن كشتي علامت بده كه رو بروي هم هستيم و ناخدا توصيه ميكند كه 20 درجه تغيير مسير دهيد .
به علامت ؛ پاسخ داده شد كه : شما بايد 20 درجه تغيير مسير بدهيد .
ناخدا مجددا به مامور ارسال علائم گفت : به آن كشتي بگو كه من ناخدا هستم و فرمانده و ميبايست شما 20 در جه تغيير مسير دهيد .
پاسخ آمد كه : من هم فانوس دريائي هستم و بهتر است شما تغيير مسير دهيد .
به نظر من :
گاهي اوقات برخي اتفاقات مانند فانوس دريائي هستند
و الزاما ميبايست ما ؛ تغيير مسير دهيم
و يا
برخي اصول رفتاري ديگران بمانند فانوس دريائي ؛ درست است
ولي ما با ادعا ئي بيمورد
دستور ميدهيم كه ديگران مطابق ميل ما تغيير كنند .
نظر شما چگونه است ؟


نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش
به پسرم اینگونه درس بدهید:
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند.
به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با حمیتی هم وجود دارد.
به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست.
می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید، اگر با کار و زحمت خودش، یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنچ دلار پیدا کند.
به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.
او را از غبطه خوردن برحذر دارید.
به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید، به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید.
به او بگویید تعمق کند.
به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه،به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.
به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد.
به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید
اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.
به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پروده نسازید.
بگذارید که شجاع باشد.
به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبیست.
آیا شما نیز با این عقاید موافقید ؟
بر گرفته از وبلاگ زیبای قلم و اندیشه
به نویسندگی دوست بزرگوارم خانم آرزو کلاهچی

آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟
روزي خواجه حسن مودب شنيد كه عارفي بزرگ به نام ابوسعيد ابوالخير به نيشابور آمده و منبر ميرود و موعظه ميكند و از فكر و دل اشخاص خبر ميدهد ؛ خواجه حسن مودب كه يكي از مخالفين اهل عرفان بود و پول و ثروت دنيا او را مست كرده بود ؛ اين گونه سخنان را باور نمي كرد و آنها را غير واقعي مي دانست و بعلت كنجكاوي به شهرت ابوسعيد ؛ خواجه به مجلس ابوسعيد رفت و به سخنان او گوش داد ؛ در ميان سائلي برخاست و گفت : كمكم كنيد لباس ندارم .
ابوسعيد از مردم امداد طلبيد و باز خواجه مودب با خود فكر كرد :
"خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فكر اوليه بر او غلبه كرد كه اين لباس گرانقيمت است و..... تا سه بار سائل كمك خواست و اين فكر مدام به مودب خطور كرد .
در اين بين پير مردي كه كنار خواجه مودب نشسته بود از ابوسعيد پرسيد:
آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟
ابوسعيد گفت : بلي ! صحبت ميكند كما اينكه در همين ساعت ؛ خداوند به مردي كه پهلوي تو نشسته است سه بار فرمود : اين لباس را به سائل بده ولي او گفت اين لباس را از آمل برايم آورده اند و خيلي گرانقيمت است و آن را نداد
شيخ حسن مودب كه اين سخن بشنيد ؛ لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پيش شيخ رفت و بوسه بر دست شيخ زد و لباس خود را فوري به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شيخ قرار گرفت و...............
آيا تاكنون شما نيز متوجه نداي خداوند شده ايد ؟


افراد موفق براي دوست داشتن مردم ؛ طبق برنامه خاصي عمل ميكنند ؛ شما چطور ؟
آنهائي كه به مدارج عالي ترقي رسيده اند ؛ راجع به شگرد كار خود زياد حرف نمي زنند
ولي در اين خصوص ؛ ليندون جانسون خيلي بيشتر از آنكه رئيس جمهور شود ؛
در جريان كسب قدرت حيرت انگيزش ؛ سير پيشرفت خود را در يك دستورالعمل ده ماده اي ساده ؛
براي نيل به موفقيت تنظيم كرد :
الف - سعي كن كه اسامي افراد را به خاطر بسپاري زيرا بي مبالاتي در اين مورد ممكن است نشانه بي علاقگي نسبت به آنها باشد.
ب- فرد راحتي باش تا هيچ كس در معاشرت با تو احساس ناراحتي و اجبار نكند و تعارف و تكلف را كنار بگذار .
پ- اين اعتقاد را در خود تقويت كن كه هر چه پيش آيد خوش آيد و در اين صورت هيچ چيز نميتواند آرامشت را به هم بزند .
ت- خود پرست نباش و بيهوده تظاهر نكن كه به همه چيز عالمي .
ث- خصوصياتي را در خودت پرورش بده كه جالب توجه باشد و با عث شود كه مردم در اثر معاشرت با تو به برداشتهاي ارزشمندي برسند .
ج- صميمانه و با روحيه مذهبي ؛ سعي كن خودت را از شر همه سوء تفاهمها خارج كني و گلايه ها را از ذهنت دور كن .
چ- شخصيت خودت را زير ذره بين ببرتا بتواني عوامل ناهنجارها را از آن خارج كني ؛ بخصوص عواملي كه امكان دارد از آنها آگاه نباشي .
ح- آنقدر دوست داشتن افراد را تمرين كن كه اين كار بصورت يك عادت ثانويه در آيد .
خ- هميشه از فرصتهائي براي تبريك گفتن به افراد و يا اظهار همدردي در غمها و ناكامي هايشان كه پيش مي آيد ؛ استفاده كن .
د- به مردم قدرت روحي بده تا محبت بي رياي خودشان را نثار تو كنند .
استفاده كردن از اين ده قانون باعث شد كه جانسون راي بيشتري بياورد و آسانتر در كنگره مورد حمايت قرار بگيرد و باعث شد جانسون را به اوج موفقيت برساند .
انسانهاي بزرگ ؛ افرادي گرم و انسان دوست هستند و خوب ميدانند چگونه محبوب دلها شوند.
به نظر شما چگونه ميتوان به دور از ريا ؛ با بد رفتارها (متملقين ؛ دروغگوها ؛ خود خواهها و بي رحمها وحيله گرها و سودجويان و ......... ) در ارتباطمان ؛ خوب رفتار نمائيم ؟
اگر مردم را دوست نداشته باشیم چه میشود ؟
اگر كار كوچكي
با دقت و به طور مداوم واز روي محبت
انجا م شود
ديگر
كار كوچكي نيست
مردي در كنار ساحل دور افتاده اي قدم مي زد مردي را از فاصله دور مي بيند كه مدام دولا مي شود وچيزي را از روي زمين بر مي دارد وتوي اقيانوس پرت مي كند. نزديك تر كه مي شود ، مي بيند مردي بومي صدف هايي را كه به ساحل مي افتد در آب مي اندازد .
- صبح بخير رفيق خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي كني ؟
- دارم اين صدف ها را داخل اقيانوس مي اندازم . الان موقع مد درياست واين صدف ها را به ساحل آورده و اگر آن ها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد .
- دوست من ! حرف تو را مي فهمم در اين ساحل هزاران هزار صدف اين شكلي وجود دارند . تو كه نمي تواني آن ها را به آب بر گرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست ،نمي بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي كند ؟
مرد بومي لبخند مي زند دولا مي شود ودوباره صدفي را بر مي دارد و آن را در داخل دريا مي اندازد : براي اين يكي اوضاع فرق كرد .
آیا میبایست امید را از دست نداد و کار درست را تاحد توان انجام داد ؟
و یا بگوئیم که :
دیگر کار از کار گذشته و این هم رویش ؟
بر گرفته از وبلاگ قطره های باران ( فرزندانم : نیلوفر و شقایق )