اصول روانشناسی برای دوستداران موفقیت مادی و معنوی |
دوچرخه سواري من با خدا :
« برگرفته از كتاب غذاي روح به نويسندگي مارك ويكتور هانس و جك كنفيلد و به ترجمه عمران هاشمي »
« زندگي مثل دوچرخه سواري است و از دوچرخه نمي افتي مگر اينكه پازدن را متوقف كني » گلاد پيير
من در ابتدا خداوند را يك ناظر ؛ مانند يك رئيس يا يك قاضي ميدانستم كه دنبال شناسائي خطاها ئي است كه من انجام داده ام و بدين طريق خداوند ميداند وقتي كه من مردم ؛ شايسته بهشت هستم و يا مستحق جهنم ............. و وقتي قدرت فهم من بيشتر شد ؛ به نظرم رسيد كه گويا زندگي تقريبا مانند دوچرخه سواري با يك دوچرخه دو نفره است و من دريافتم كه خدا در صندلي عقب در پا زدن به من كمك ميكند ........ نميدانم كه چه زماني بود كه خدا به من پيشنهاد داد جايمان را عوض كنيم ؛ واز آن موقع زندگي ام بسيار فرق كرد ؛ زندگي ام با نيروي افزوده شده او خيلي بهتر شد ؛ وقتي كنترل زندگي دست من بود من راه را مي دانستم و تقريبا برايم خسته كننده بود و لي تكراري و قابل پيش بيني و معمولا فاصله ها را از كوتاهترين مسير مي رفتم ؛ اما وقتي خدا هدايت زندگي مرا در دست گرفت ؛ او بلد بود از ميانبرهاي هيجان انگيز واز بالاي كوهها و از ميان صخره ها و با سرعت بسيار زياد و وحشتناك حركت كند و به من پيوسته مي گفت : « تو فقط پا بزن ».
من نگران و مظطرب بودم پرسيدم « مرا به كجا مي بري ؟ »
او فقط خنديد و جواب نداد و من كم كم به او اطمينان كردم !!!!!!!!!!!
وقتي مي گفتم : « ميترسم » .
او به عقب برميگشت و دستانم را مي گرفت و من آروم مي شدم .
او مرا نزد مردمي ميبرد و آنها نياز مرا بصورت هديه ميدادند و اين سفر ما ويعني من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شديم .
خدا گفت : هديه را به كساني ديگر بده و آنها بار اضافي سفر زندگي است و وزنشان خيلي زياد است ؛ بنابراين من بار ديگر هديه ها را به مردماني ديگر بخشيدم و فهميدم « دريافت هديه ها بخاطر بخشيدن هاي قبلي من بوده است » و با اين وجود بار ما در سفر سبك تر است .
من در ابتدا در كنترل زندگي ام به خدا اعتماد نكردم ؛ فكر ميكردم او زندگي ام را متلاشي ميكند ؛ اما او اسرار دوچرخه سواري « زندگي » را به من نشان داد و خدا ميدانست چگونه از راههاي باريك مرا رد كند و از جاهاي پر از سنگ و لاخ به جاهاي تميز ببرد و براي عبور از معبرهاي ترسناك پرواز كند .........................
ومن دارم ياد مي گيرم كه ساكت باشم و در عجيب ترين جاها فقط پا بزنم و من دارم ازديدن مناظر و برخورد نسيم خنك به صورتم در كنار همراه دائمي خود « خدا » لذت ميبرم و من هر وقتي نميتوانم از موانع بگذرم ؛ او فقط لبخند ميزند و مي گويد : « پابزن »
گرسنگي عا قلا نه :
سه گاو چران از سپيده دم صبح در يك محدوده سوار بر اسب گاو مي چراندند و يكي از اينها سرخ پوستي بود ؛ دانا ومقتدر .
نزديك به پايان روز دو نفر از آنها شروع كردند به صحبت كردن در باره اينكه چقدر گرسنه هستند و وقتي به شهر برسند چقدر زياد غذا ميخواهند بخورند و از دوست سرخپوست پرسيدند : آيا تو گرسنه نيستي ؟
او شانه هايش را بالا انداخت وگفت : « نه ».
شب بعد از اينكه به شهر رسيدند هر سه نفرشان سفارش غذاهاي زيادي دادند و سرخت پوست در حال غذا خوردن زياد وسريع و با اشتها بود كه دوستانش به او ياد آوري كردند كه يكي دو ساعت پيش گفتي كه گرسنه نيستي و حالا چي شد ؟
او در پاسخ گفت :« درآن لحظه كه غذا وجود ندارد ؛ گرسنه بودن عا قلانه نيست ».
پندهاي ملا نصرالدين :
روزي ملا به دهكده اي مي رفت در بين راه زير درخت گردوئي به استراحت نشست و در نزديكي اش بوته كدوئي را ديد و ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوي به اين بزرگي از بوته كوچكي بوجود مي آيد و گردوي به اين كوچكي از درختي به آن بزرگي ؟
سرش را به آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا ! آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو خلق مي كردي و گردو را از بوته كدو ؟
در اين حال گردوئي از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهايش پريد و سرش را با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت : پروردگارا ! توبه كردم كه بعد از اين ؛ در كار الهي دخالت كنم ؛ زيرا هرچه را خلق كرده اي ؛ حكمتي دارد ؛ و اگر جاي گردو با كدو عوض شده بود من الآن زنده نبودم .
اگر قرار بود دوباره فرزند م را تربيت كنم :
با انگشتانم بيشتر نقاشي ميكشيدم تا با آن امر و نهي كنم .
كمتر تنبيه ميكردم و بيشتر تشويق .
فرزندم را بيشتر به تفريح ميبردم و با او بازي ميكردم .
از جدي زندگي كردن دست بر ميداشتم و جدا زندگي مي كردم .
بيشتر محبت مي كردم و كمتر زحمت مي كشيدم .
كمتر سخت گيري ميكردم و بيشتر دستگيري ميكردم .
اول خودم را ميساختم و بعد خانه ام را.
« دايان لومانس »
وقتي من...... ساله بودم ؛ به ديگران گفتم : پدرمن ........
4ساله – پدر من هر كاري را مي تواند انجام دهد.
5ساله – پدر من خيلي چيزها ميداند .
6ساله – پدر من از تو باهوش تر است .
8ساله - پدر من همه چيز را دقيقا مي داند .
10ساله – در زمانهاي قديم كه پدر من زندگي ميكرد ؛ مطمئنا همه چيز فرق داشت .
12سالگي– اوه بله ؛ طبيعتا پدر همه چيز را در مورد آن نمي داند .
13 سالگي – پدر من پير تر از آن است كه كودكي اش را به خاطر بياورد .
14 سالگي – به پدر من زياد توجه نكن ؛ او خيلي كهنه پرست است .
21سالگي - اوه ببخشيد ! متاسفانه فكر او خيلي قديمي است .
25سالگي – پدرشايد يك چيزهائي راجب آن مي داند چونكه عمر زيادي از او گذشته .
30سالگي – شايد لازم باشد نظر پدر را سوال كنيم ؛ بالآخره او تجربيات زيادي دارد .
40 سالگي – من تعجب مي كنم پدر چگونه اين كار را انجام داده است ؛ او واقعا خيلي عاقل و با تجربه است .
پس از مرگ پدر – اگر پدر الآن اينجا بود هيچ غصه اي نداشتيم ؛ چون ميتوانستيم با او مشورت كنيم ؛ متاسفانه نفهميديم كه چقدر دانا است ؛ اگر قدر ميدانستيم و ميتوانستيم خيلي چيزها از او ياد بگيريم ...... و خدا بيا مرزش ................................ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
« برگرفته از كتاب غذاي روح به نويسندگي مارك ويكتور هانس و جك كنفيلد و به ترجمه عمران هاشمي »
قدر شناسي و تشكر ؛ دو واژه اي كه دير استفاده ميشود و از رموز موفقيت است .
آيا هرگز متوجه شده ايد كه بعضی ها اغلب فقط راجب خوبي هاي كساني حرف مي زنند كه حضور ندارند ؟ و سوال اینکه چرا به ديگران مي گوئيم ؟ چرا به خود شخص نمي گوئيم ؟ چرا اين حس قدر شناس بودن خود را از بين ميبريم ؟
به نظر ميرسد وقتي كسي ميميرد ؛ هركسي چيزي در باره خوبي هاي او ميگويد و سوال اينجاست كه اين مرده در زمان حياتش چقدر از تعريف ها و خوبي هايش را به گوش خود شنيده است ؟ آيا مردم بايد بميرند تا بفهميم آنها چقدر برايمان مهم بودند ؟
قدر شناسي ؛ آسانترين راه خشنودي ديگران است و ليكن تشكر لازمه و ضروري براي قدر شناسي است در عرض چند ثانيه با نشان دادن قدر شناسي خود ؛ حقيقتا ميتوانيم ؛ روز شخصي ديگر را شاد و مفرح نمائيم .
..........يادمان باشد آنچه در نماز و دعاها ميخوانيم و آنچه پيامبران وامامان و بزرگان به ما آموخته اند ؛ قدر شناسي و شكر نعمتهاي خداست و شكر نعمت ؛ نعمتت افزون كند و.......... به اصطلاح خودموني ؛ خدا از آدم با معرفت خوشش ميايد ........ .
صداقت ؛ اصلي است براي روابط ماندگار و رموز موفقيت :
به ندرت اتفاق كه ِ« شخصي يكبار دروغ بگويد » و تقلب كند زيرا پس از نفع ظاهري و موقتي اين كار را سودمند ميداند و ادامه میدهد و لي نميداند كه با هر دست بدهد با همان دست پس ميگيرد .
آيا كسي كه به ما دروغ ميگويد ؛ ما هيچگاه متوجه نميشويم ؟ كسي كه دروغ ميگويد ؛ در اصل خودش را گول ميزند و آبرو و اعتبار خود را خدشه دار ميكند زیرا زمان واقعیت ها را افشا می کند و براي جبران ميبايست در مدت زماني طولاني ؛ دوباره اعتمادها را جلب نمايد .
در زماني كه عملي غير درست و غير صادقانه انجام ميدهیم ؛ در خود آشفتگي و پريشاني ايجاد ميكنیم و اين عادت مانع رشد و تكامل ميشود و انسان غير صادق وقتي به زندگي خود مينگرد ؛ در خود احساس خجالت و كوچكي ميكند ؛ و در تنها يي و خلوت خود ميترسد كه مبادا دستش رو شود !!!!!!!!! و متقلب واقعا اينكه بتواند خود واقعي اش را براي هميشه پنهان كند ؛ محال است و گاهي فراموش ميكند اين حيله را؛ ودهان باز ميكند و حرفهائي ميگويد كه اصل ذات او را مشخص ميكند .
صداقت آرامش بهمراه داردو هيچ عادتي بمانند صداقت نميتواند به شخصيت ما شكل اعتباري بدهد ؛ وليكن آدم متقلب روزي نقاب از چهره اش برداشته ميشود و............ كاخهاي ساخته اش خراب ميشود .
ما ميبايستي در ابتدا با خود صادق باشيم و بجاي آنكه خود را طوري ديگر وانمود كنيم و ديگران را فريب دهيم ؛ يك انسان واقعي باشيم .
................... و خداوند ؛ دوستدار انسانهاي با صداقت است و در قرآن كريم در سوره انفال آيه 30ميفرمايد: ... و خدا بهتر از هركس مكر تواند كرد .
احترام ؛ اصلي از رموز موفقيت :
ما بايد به جهان و مردم ديگر نيز حتي احترام بگذاريم .
ما آنقدر به امور خود غرق شده ايم و فقط بدنبال ضروريات هستيم و بدين ترتيب مجال و فرصتي براي توجه به ديگران نداريم و در صورتي كه اين توجه واحترام امري لازم وواجب و طبيعي است ؛ و ما نبايد با مردم مثل بچه ها رفتار كنيم و ميبايست با آنها با احترام و بزرگي رفتار نماييم و افراد موفق اينگونه اند .
چرا بسياري از مردم راجب ديگران داوري ميكنند و گاهي به اشتباه محكوم ميكنند ؟
زيرا ما حقيقتا به فكر خود هستيم و حقايق را با برداشتهاي خود اشتباه ميگيريم و بيشتر مواقع وقتي از ديگران انتقاد ميكنيم ؛ به اين خاطر است كه ؛ يا حسادت است و يا آنها كاري غير از آنچه ما ميكنيم انجام ميدهند وبدين سبب آنها را مستحق توهين ميدانيم و براي رفع عيب ميبايست منيت را از بين ببريم تا ديگران را بيشتر درك كنيم تا به رشد واقعي و به بلوغ وكمال برسيم و بدانيم ما باهم متفاوت هستيم و هريك در نوع خود يگانه .
........ « هركسي آن درود عاقبت كار كه كشت » و اين پاداش محترم شمردن و نامحترم شمردن ديگران است .
ليلة الرغا ئب « شب آرزوها »
شب جمعه اول ماه رجب را ليلة الرغا ئب « شب آرزوها » ناميده اند . ( پنجشنبه 28/4/1386)
اعمال مستحبي آن شب :
1 - روزه باشد .
2- غسل بايد كرد و بهتر است پوشش با لباس سفيد رنگ و معطر باشد .
3- 6 نماز دو ركعتي ميبايست خواند ( مجموعا 12 ركعت ).
4- زمان خواندن نماز ؛ مابين نماز مغرب و عشا ميباشد .
طريقه خواندن نماز :
1- در هر ركعت : يكمرتبه سوره حمد و 3 مرتبه سوره انا انزلنا و 12 مرتبه سوره قل هوالله احد .
2- بعد از فارغ شدن از نماز ( به حالت نشسته ) 70 مرتبه ميگوئي :
« اللهم صل علي محمد النبي الامي و علي اله »
3- سپس ( به سجده مي روي ) 70 مرتبه مي گوئي :
« سبوح قدوس رب الملائكة والروح »
4- سپس ( سر از سجده بر مي داري ) 70 مرتبه مي گوئي :
« رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلي الاعظم »
5- سپس ( باز به سجده مي بري ) 70 مرتبه مي گوئي :
« سبوح قدوس رب الملائكة والروح »
6 - سپس حا جا ت خود را از خداوند رحمان مي طلبي .
« انشالله آرزوهاي همگي بر آورده شود »
براي اطلاعات بيشتر به مفاتيح الجنان مراجعه نمائيد و ملتمس دعاي خير شما
يك كار فرما ِ اشخاص مورد نیاز خود را با یک آزمون ساده استخدام مینمود :
اين موضوع را از يك روستا زاده شنيدم :
او ميگفت : در زمان قدیم در روستاي ما اربابي بود كه زمينهاي كشاورزي وسيع و دامداري داشت و براي اينكه چوپان براي گله اش استخدام كند ؛ يك فرمول خاص داشت .
ارباب متقاضيان چوپاني را به دفترخود ( اطاقك يا منزل ) دعوت ميكرد و پس از چند دقيقه مي گفت : برو و خبرت ميكنم .
گاهي اوقات كسي را اصلا خبر نمي كرد و گاهي اوقات يكدقيقه بعد خبر ميكرد و استخدام هم ميكرد .
به نظر شما چگونه ؛ چوپان را مورد آزمايش قرار ميداد ؟
شايد درست حدس زديد :
ارباب پس از ورود چوپان متقاضي به دفترش ؛ دستور ميداد كه سنگ كوچكي به داخل كفش آقاي متقاضي بيندازند و سريع با شخص متقاضي خداحافظي مينمود و سپس برانداز و نظاره ميكرد كه آقاي متقاضي نسبت به اين سنگ ريزه در كفشش چه واكنشي به خرج مي دهد و اگر ميديد كه آن شخص ؛ سريع سنگريزه را از كفشش خارج مينمود ؛ او را استخدام ميكرد و اگر ميديد با همان سنگريزه داخل كفش راه ميرود ؛ او را رد مينمود .
حال به عقيده شما : اين آزمايش بيانگر چيست ؟
يك معجزه يا يك درس : « داستان ماهي كوچولو »
اين داستان براي من اتفاق افتاد و درس خوبي شد :
پس از عيد امسال ؛ من و دوستم 5 ماهي كه براي سفره هفت سين خريده بوديم را به يك حوض انداختيم ؛ 4 تا از ماهي ها پس از يكروز مردند ؛ وتنها يك ماهي زنده باقي ماند كه مشخص بود ژن آن و سازگاري آن با محيط بسيار قوي است ؛ بسيار چالاك هم بود ؛ ديروز من يك سري به حوض زدم و ديدم خيلي كثيف است و لجن بسته ؛ دريچه حوض را باز كردم كه آبها تخليه شود و حوض با مواد شوينده شستشو گردد ؛ يكساعت پس از تخليه آب ؛ يك نفر گفت : " راستي ماهي زرنگه رو چيكار كردي ؟" تازه يادم افتاد كه ماهي همراه با آبها به بيرون افتاده و هرچي گشتم و ماهي كوچولو قرمزم را پيدا نكردم و با افسردگي از اينكه ؛ بي توجهي من موجب مرگ اين حيوان شده وحيف شد و..... مشغول بودم كه نيم ساعت بعد ؛ مجددا يكنفر گفت : " مجيد ! ماهيه ! اوناهاش ؛ زير آفتاب و توخشكي افتاده و گفتم : " برو بيارش ! شايد زنده باشه " و خنديد گفت : " مرده ! تموم شد و رفت و بزار خوراك گربه ها بشه " ......... خلاصه خودم رفتم و دعا كردم و از روي زمين بلندش كردم و با گريه فرياد كشيدم : " زنده است ! نفس ميكيشه " و خلاصه به داخل ظرف آب انداختم و.... دوباره پس از 2 ساعت خارج ماندن از آب و افتادن بر روي زمين و زير آفتاب شديد ؛ شد همان ماهي زبل و چالاك و قوي وشكست ناپذير و... اين معجزه است ............«.راستش اين قسمت زندگي ماهي مثل قسمتي از سرنوشت و خصوصيات خودمه ».. ...... و اين موضوع براي من درسي بود كه .... با مقاومت وسازگاري بامحيط انسان قوي تر ميشه و انسان با هدف ؛ تلاش بيشتر و مقاومت بيشتر ميكنه ؛ سختيها ميگذرد و ناتواني ها به توانائي تبديل ميشه و .... روز از نو و روزي از نو .................... و اينكه خدا حواسش به همه مخلوقاتش هست .... پس نبايد نا اميد باشيم ...... دقيقه آخري هم هست ... و سپس ياد اين پيام خدا در" قرآن كريم سوره انعام – آيه 59 " افتادم كه مي فرمايد :
« كليد خزائن غيب دست خداست ؛ كسي جز خدا بر آن آگاه نيست و نيز آنچه در خشكي و دريا هست همه را ميداند و هيچ برگي از درخت نمي افتد ؛ مگر آنكه او آگاه است ..... ».
به نداي خدا ميبايست اطمينان داشت :
روزي كوهنوردي جهت صعود به كوه رفته بود و در تاريكي شب ناگهان از ارتفاعا ت افتاد و توسط يك طناب ؛ كه به دور كمرش وصل بود ؛ مابين صخره و دره اي آويزان شده و زجر ميكشيد وناله زد و می گفت : خدايا كمكم كن !!!!
ناگهان ندائي شنيد كه : طناب را از دور كمرت بازكن !!!
كوهنورد گفت : خدايا من كمك خواستم و تو مي گوئي طنابي كه مرا نگهداشته را باز كنم و بيفتم ؟
آنشب صبح شد و گروه امداد براي نجات اين كوهنورد آمدند و ديدند كه ؛ مرده است و پس از بازديد توسط كارشناسان ؛ گفتند : فاصله اين كوهنورد تا زمين " نيم " 5/0 متربوده است و اگر اين كوهنورد ؛ ديشب طناب را از دور كمرش باز كرده بود ؛ زنده مي ماند .
خداوند اگر كسي را دوست داشته باشد ؛ خواسته هايش را بموقع اجابت ميكند :
روزي شخصي با دوستش داشت درد دل ميكرد و مي گفت :
كار خدا را ميبيني ! فلان كار مرا درست نميكند و فلان چيز را به من نمي دهد و بعضي ها فلان برچ را دارند و........
در همين هنگام ؛ پسر اين شخص آمد و به پدرش گفت :
بابا ! برام موتور ميخري ؟
اين شخص به پسرش گفت :
صبر كن ! صبر كن تا بزرگ شوي ! گواهينامه بگيري ! اونوقت قول ميدم برات بگيرم ؛ تو الآن كوچكي و برات زوده ؛ يك موقع تصادف ميكني و به كسي ميزني وگواهينامه هم نداري و..... بلآخره برات خيلي خطر داره ! پسرش با ناراحتي رفت !!!!!
دوستش رو به اين شخص كرد وگفت :
تو چرا براي فرزندت موتور نمي خري ؟
آن شخص گفت : من كه دشمنش نيستم و دوستش دارم و بچمه و به موقع براش ميخرم .
دوستش گفت : پس خداوند كه داناي جهان است ؛ با تو رفتاري ميكند كه تو با بچه ات ميكني ؛ زيرا تو را دوست دارد پس صبر كن !!! و اگر فرزند تو برايت مهم نباشد و در كودكي موتور را بدست آورد در حقيقت خطرات در كمينش است ؛ ولي باز دوستانش نسبت به او حسا د ت ميكنند كه : خدايا ! چرا بچه فلاني موتور دارد و ما نداريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداوند كارهايش از روي حكمت است و ما نادانيم :
يك روز ؛ شخصي بهمراه دوستش كه دكترو رئيس يك بخش بيمارستان بود ؛ به بيمارستان آمد و همراه دكتر جهت ويزيت بيماران بداخل بخش آمده و ديد كه دكتر در ويزيت خود براي بيماران نوشت :
بيمار شماره 1 كباب برگ بخورد و بيمار شماره 2 سوپ بخورد وبيمار شماره 3 غذا نخورد ومابقي غذاي معمولي بخورند و پرسنل اطاعت كردند و بيماران نيز از دكتر تشكر كردند .
آن شخص از دكتر پرسيد : چه دشمني ويا دوستي با اين افراد داشتي كه به يك نفر ؛ كباب وبه يك نفر سوپ وبه يك نفر ديگرهيچ غذائي ندادي ؟
دكتر گفت : شرايط اين 3 بيمار با مابقي فرق داشت ؛ بيمار شماره 1 ضخم معده داشت و بيمار شماره 2 ناراحتي ريوي داشت و بيماره شماره 3 ميبايست به اطاق عمل ميرفت .
آن شخص با فكر اين اتفاق و تجربه ؛ آن شب را نخوابيد وبا خود فكر كرد و بالاخره به نتيجه رسيد و با خود گفت : اگر تصميمات دكتر؛ در جهت نجات انسانها بوده ودشمني نداشته ؛ پس خداوند با اين عظمت كه كارها يش از روي حكمت است ؛ تصميماتش نيز همين گونه است و ما به علت ناداني خودمان ؛ از خدا گلايه ميكنيم كه : چرا خدا فلان چيز را به قلاني داده وبه ما نداده ؟ و............ از خدا طلب بخشش كرد و گفت : خدايا ما رابه خاطر گلايه هايمان كه از روي ناداني است ؛ ببخش !!!
راه و رسم بندگي :
در زمان قديم ؛ روزي يك شخصص مومن و ثروتمند ؛ برده یا بنده و ياغلامي را خريد و به منزل آورد و در منزل از او پرسيد :
نام توچيست ؟
غلام گفت : هرچه صدايم كني !
پرسيد : چه كار بلدي ؟
غلام گفت : هر كاري بگوئي ؛ انجام ميدهم !
پرسيد : چه غذائي ميخوري ؟
غلام گفت : هر چه بدهيد ؛ ميخورم !
پرسيد : كجا مي خوابي ؟
غلام گفت : هر كجا شما بگوئي ؛ مي خوابم !
آن مرد با ناراحتي گفت : تو مرا مسخره كرده اي ؟ اين چه جوابهائي است كه مي دهي ؟
غلام گفت : مگر نه اين است كه من بنده شما هستم ؟
آن مرد گفت : بله !
غلام گفت : كدام بنده اي به صاحب خود ميگويد : به من فلان غذا را بده و مرا فلان اسم صدا كن و فلان كار را به من بده و فلان محل را براي خواب من آماده كن و....... صاحب من شما هستيد و هر كاري كه خواستي با من ميتواني بكني و کار من فقط اطاعت است .
آن مرد باخود فكر كرد و پيش خود گفت : اگر راه ورسم بندگي اين است كه غلام مي گويد ؛ پس چطور من بندگي خدا را ميكنم ؛ كه هي ميگويم چرا اين را به من ندادي و فلان چیز را به من بده و من را اینکاره کن .... هی دستور می دهیم .....و چرا وچرا ؟.......؟؟؟؟؟؟/
آيا ما راه ورسم بندگي را ميدانيم ؟
گاهي در پيروزي ها خيلي مغرور ميشويم
گاهي در شكستها خيلي مايوس مي شويم
نيايش جهت بالا بردن ظرفيت در شاديها و غم هاست .
... وتو بندگي چون گدايان بشرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بنده پروري مي داند
چنانكه درخواست و يا مشكلي داريد و يا ميخواهيد ظرفيت خود را بالا ببريد و يا طالب گفتگو ي با حال با پروردگار هستيد :
1- بهترين وقت درخواست و گفتگوبا معبود : نيمه شب است (زيرا از خواب خود زده اي ؛ براي ديدار يار و بدون اجبار و باعشق) .
2- بهترين لحن صدا براي گفتگو با معبود : قبول داشتن ناتواني خويش در برابر پروردگار تواناي عالم و با صداي يك درمانده وملتمس و پر سوز .
3 – بهترين حالت براي گفتگو با معبود : در حالت نماز و معطر و بالباس پاك و سفيد .
نماز؛ راز گفتن و در اميد كوفتن و دوست را ستودن است .
در قرآن كريم 112 مرتبه در 45 سوره در باره نماز اوامري آمده است وبقول بابا طاهر عريان :
خوشا آنانكه دائم در نمازند .
ويا حضرت حافظ مي فرمايد :
مرا در اين ظلمات آنكه رهنمائي داد
دعاي نيمه شبي بود وگريه سحري
طريقه خواندن نماز شب :
نماز شب 11 ركعت است :
1- چهار نماز دو ركعتي ( مانند نماز صبح و به نيت نماز شب ).
2- يك نمازدو ركعتي ( مانند نماز صبح و به نيت نماز شفع ).
3- يك نماز يك ركعتي ( به نيت نماز وتر و فقط قنوت آن تفاوتي دارد )
طريقه خواندن قنوت نماز وتر :
در قنوت ميبايست ميبايست 70 بار ذكر« استغفرالله ربي و اتوب اليه » را بگوئيم و7 بار ذكر« هذا مقام العائذ بك من النار» و 300 مرتبه ذكر« العفو» و سپس مي گوئيم «رب اغفرلي و ارحمني و تب علي انك انت التواب الغفور الرحيم » و 40 مومن را اينگو نه دعا كنيم « اللهم اغفر لفلان شخص » و سپس حاجات خود را مي گوئيم و هر چه قنوت طولاني تر باشد و با سوز و اشك بهتر است .
براي اطلاع بيشتر به كتاب مفاتيح الجنان مراجعه نمائيد . ملتمس دعا ي شما
راه چاره میبایست ریشه ای باشد :
روزی مردی کنار رودخانه ای بود ؛ یکدفعه دید یکنفر در آب در حال غرق شدن شدن است ؛ پرید و او را نجات داد ؛ و مجددا دید 2 نفر درون آب افتادند و در حال غرق شدن هستند و پرید ونجات داد و همینطور ادامه داد تا دید نفرات در حال غرق شدن مرتب اضافه می شوند ولی.... دیگر رمقی نداشت برای نجات و دراز کشید در کنار رودخانه و یکدفعه دید ؛ یک دیوانه با لای پل ایستاده و مردم را به رودخانه پرت میکند و با خود گفت : کاش در زمانی که توان داشتم و در مرحله دوم و سوم بدنبال علت بودم ومی رفتم و جلوی این دیوانه را میگرفتم ؛ قبل از اینکه این همه آدم را غرق کند .
شاید این مسئله در زندگی امان به اشکال مختلف پیش آمده باشد ؛ اینطور نیست ؟
مردی که پل های پشت سرش را خراب کرد و گفت ما چاره ای جز پیروزی نداریم :
مدتها پیش یکی از جنگجویان با موقعیتی روبرو شد که باید تصمیمی میگرفت تا موقعیت او را در جبهه نبرد تضمین کند ؛ او میخواست سربازانش رابه جنگ دشمنی قدرتمند ببرد که شمار سربازان او بیشتر بود ؛ او سر بازانش را سوار بر قایق به سرزمین خصم برد ؛ سربازان از قایق پیاده شدند و آنگاه دستور داد تا قایقها را آتش زدند ؛ این رهبر خطاب به سربازانش گفت :
« ما راهی جز پیروزی نداریم ؛ انتخاب دیگری هم نداریم ؛ یا پیروز از میدان بیرون می آئیم و یا هلاک می شویم ».................. آنها پیروز شدند. ناپلئون هیل
هرکس طالب پیروزی هست باید قایقها را بسوزاند و پلهای پشت سرش را خراب کند ؛ و بطور کلی راههای عقب نشینی را برخود ببندد و اینگونه ذهن با اشیاق سوزان بکار می افتد و این شرط لازمه موفقیت است .
اجابت دعا از سوی خدا همگام با اقدام عمل از سوی ماست :
مرد مومنی بطور نا گهانی تمامی ثروتش را از دست داد و دست به دعا برداشت و گفت خدایا : کاری کن من در بخت آزمائی برنده شوم .
او سالها فقیر بود تا اینکه فوت کرد و از آنجا که مومن بود وارد بهشت شد وبا ناراحتی به خدا گفت : خدایا هر چه وعده داده بودی دروغ بود و تو کمکم نکردی !!!1 .
خدا پاسخ داد : من همیشه برای کمک کردن به تو آماده بودم و با این وجود تو در خواستی از من کردی که خودت حتی یک بلیط هم نخریدی !!!!!!!!!!
در هنگام دعا فراموش نکنیم که خودمان نیز نباید در اقدام برای رسیدن به خواسته توقف کنیم .
یک مبلغ مذهبی از جزیره ای بازدید کرد و سه نفر را ملاقات کرد و پرسید شما چگونه دعا می کنید ؟
آنها گفتند : ما فقط یک دعا بلدیم « تو سه هستی و ما سه نفر هستیم و بر ما رحمت آور ...
مبلغ مذهبی گفت : دعای زیبائی است ولی خدا با این دعا اجابت نمی کند و من دعای خیلی خوبی به شما خواهم اموخت و پس از آموزش رفت برای تبلیغ بیشتر و..... سالها بعد دوباره به ان جزیره آمد و از عرشه کشتی آن سه نفر را دید و.... آن سه نفر هم او را دیدند و در حالیکه روی آب راه می رفتند بسوی مبلغ آمدند و گفتند : آن دعائی را که خدا می شنود را دوباره به ما بیاموز و ما همان روز فراموش کردیم .
مرد مبلغ مذهبی که معجزه روی آب راه رفتن آنها را دید ؛ گفت :
مهم نیست ؛ همان دعای خودتان را ادامه دهید .
... وسپس مبلغ از خدا طلب بخشش کرد که نفهمیده بود ؛ خدا همه زبانی را می فهمد .
راز به زنجیر کشیدن فیل های عظیم الجثه با روش تلقین است