اصول روانشناسی برای دوستداران موفقیت مادی و معنوی |

چشمهائی که باز شد ولیکن .....
چندین سال پیش ؛ دختری نابینا زندگی میکرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود ؛ او از همه نفرت داشت الی نامزدش .
روزی ؛ دختر به پسر گفت :
« اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ؛ آن روز ؛ روز ازدواجشان خواهد بود .»
تا اینکه سر انجام شانسی به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند ؛ انگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند .
پسر شادمانه از دختر پرسید :
« آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ »
دختر وقتی دید پسر نابینا است ؛ شوکه شد ؛ بنابر این در پاسخ گفت :
« متاسفم ؛ نمی توانم با تو ازدواج کنم ؛ آخر تو نابینائی .»
پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ؛ سرش را به پائین انداخت و از کنار تخت دور شد و بعد رو به سوی دختر کرد و گفت :
« بسیار خوب ؛ فقط از تو خواهش میکنم ؛ مراقب چشمان من باشی .»
من یه تعبیر دیگه هم از این داستان برای خود م داشتم
و جایگاه شخصیت های قصه را عوض کردم و بجای پسر عاشق ؛
نام خداوند را قرار دادم و طرف دیگرش خودم را تصور کردم و دیدم ؛
وای که چقدر خدا به من عشق ورزیده و کمک کرده و...... ولیکن پس از گذشت از بحران ؛ فراموشش کردم و یا اصلا همه چیز راانکار نمودم و گذاشتم پای زرنگی خودم.
خدایا مرا ببخش و دستم را رها مکن