تبليغاتX
گفتارهای حکیمانه - چشمانی که بینا شد ولی .....
 
اصول روانشناسی برای دوستداران موفقیت مادی و معنوی
 

چشمهائی که باز شد ولیکن  .....

چندین سال پیش ؛ دختری نابینا زندگی میکرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود ؛ او از همه نفرت داشت الی نامزدش .

روزی ؛ دختر به پسر گفت :

« اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ؛ آن روز ؛ روز ازدواجشان خواهد بود .»

تا اینکه سر انجام شانسی به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند ؛ انگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند .

پسر شادمانه از دختر پرسید :

«  آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ »

دختر وقتی دید پسر نابینا است ؛ شوکه شد ؛ بنابر این در پاسخ گفت :

« متاسفم ؛ نمی توانم با تو ازدواج کنم ؛ آخر تو نابینائی .»

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ؛ سرش را به پائین انداخت و از کنار تخت دور شد و بعد رو به سوی دختر کرد و گفت :

« بسیار خوب ؛ فقط از تو خواهش میکنم  ؛ مراقب چشمان من باشی .»

 

من یه تعبیر دیگه هم از این داستان برای خود م  داشتم

 و جایگاه شخصیت های قصه را عوض کردم و بجای پسر عاشق ؛

 نام خداوند را قرار دادم و طرف دیگرش خودم را تصور کردم  و دیدم ؛

  وای که  چقدر خدا به من عشق ورزیده و کمک کرده و...... ولیکن پس از گذشت از بحران ؛ فراموشش کردم و یا اصلا همه چیز راانکار نمودم و گذاشتم پای زرنگی خودم.

                   خدایا مرا ببخش و دستم را رها مکن 

  

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط مجید مهدیقلی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
گروه های گوگل انجمن دوستداران موفقیت
كاوش در آرشيو در groups.google.com
گروه های گوگل اشتراك در انجمن دوستداران موفقیت
نشانی پست الکترونیک:
جستجوی آرشیو از groups.google.com