اگر فقط بفكر خود باشيم ؛ چه كسي خواهيم بود ؟
اگر بفكر خود نباشيم ؛ چه كسي خواهد بود ؟
و اگر فقط بفكر خود باشيم ؛ چه كسي خواهيم بود ؟
مردي رهگذر سوار بر اسب ؛ با سگش از كنار درخت عظيمي مي گذشتند كه ناگهان در اثر صاعقه ؛ درخت بر سر آنها فرود آمد و همه مردند ؛ ولي مرد رهگذر هنوز نميدانست كه مرده است و به راه خود ادامه مي داد و ناگهان به دروازه مرمري زيبا و بزرگي رسيد و آب زلالي ديد و از نگهبان و دروازه بان آن محل پرسيد : روز بخير ؛ اينجا به اين قشنگي ؛ كجاست ؟
- اينجا بهشت است .
- رهگذر گفت : چه خوب ؛ خيلي تشنه ايم .
- ميتواني به تنهائي وارد شوي و هرچه ميخواهي ؛ آب بنوشي .
- رهگذر گفت : اما اسب و سگ من نيز ؛ تشنه اند .
- متاسفم ؛ فقط خودت ميتواني وارد شوي .
مرد رهگذر نا اميد و ناراحت شد ؛ اما حاضر نشد به تنهائي آب بنوشد ؛ تشكر كرد و به راه افتاد و در ميان راه مزرعه اي را با يك دروازه قديمي د يد ؛ با يك جاده خاكي و مردي كه زير سايه درختي دراز كشيده بود و رهگذر گفت :
روز بخير ؛ من و اسب و سگم تشنه ايم .
- مرد اشاره اي كرد و گفت در ميان آن صخره ها ؛ چشمه اي است ؛ ميتوانيد هر چقدر كه ميل داريد بنوشيد ؛ آنها به كنار چشمه رفتند و تشنگي اشان بر طرف شد و سپس مرد رهگذر برگشت و تشكر كرد و آن مرد گفت :
- هروقت دوست داشتيد ؛ باز هم بيائيد .
- رهگذر گفت : نام اين مكان چيست ؟
- بهشت .
- رهگذر گفت : بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمري گفت كه آنجا بهشت است ؟
- آنجا بهشت نبود ؛ دوزخ بود .
- رهگذر گفت : پس بايد جلوي ديگران را بگيرند تا از نام بهشت استفاده نكنند و ديگران را گول نزنند .
- مرد گفت : قضيه كاملا بر عكس است ؛ آنها لطفي بزرگ به ما ميكنند ؛ چون تمام آنهائي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند ؛ همانجا مي مانند .
« شيطان و شاهزاده پريم »
كتاب شما عظيم تر از آن هستي كه مي انديشي – مسعود لعلي
به نظر شما چه نکته های نهفته ای در این حکایت بود ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
با سلام